۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

چه چیزی بهتر از این که تو ظهر یه روز گرم بهاری آفتاب چشماتو خیره کنه و نسیمی هم بوزه و ذهنت رو با خودش ببره، فکراتو با خودش ببره و تو که به جایی تکیه دادی سپید پوشیده باشی، سپید به تن داشته باشی

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

در میانه­ی راه رفتن و رفتن، باز هم به اینجا می­رسی که چه ناکامل و چه ناکافی زیسته­ای. این پروسه­ی بارها و بارها به نقص خود پی بردن در یک چرخه­ی بی­پایان تکرار می­شود، باز و باز و هر بار تو اعتماد به نفس خود را کاسته و تهی می­بینی. تلاش دوباره تا مگر از راهی نا­آزموده به کمال برسی و ایده­هایی نو دلیلی می شود بودنت را
غافل از اینکه تو سال­ها پیش با صدایت رفته­ای و دیگر نیستی با خودت. حتی قبل از اینکه برای اولین بار عاشق شوی و حتی پیش از فکر کردن به خدا. و تو باز آغاز می­شوی و به پایان می­رسی. هر خشت که بر خشت قبلی می­گذاری جایگاهت را استوارتر کرده­ای و ماندگارتر شده­ای
غافل از اینکه تو سال­ها پیش با صدایت رفته­ای و دیگر نیستی با خودت