چه چیزی بهتر از این که تو ظهر یه روز گرم بهاری آفتاب چشماتو خیره کنه و نسیمی هم بوزه و ذهنت رو با خودش ببره، فکراتو با خودش ببره و تو که به جایی تکیه دادی سپید پوشیده باشی، سپید به تن داشته باشی
۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سهشنبه
در میانهی راه رفتن و رفتن، باز هم به اینجا میرسی که چه ناکامل و چه ناکافی زیستهای. این پروسهی بارها و بارها به نقص خود پی بردن در یک چرخهی بیپایان تکرار میشود، باز و باز و هر بار تو اعتماد به نفس خود را کاسته و تهی میبینی. تلاش دوباره تا مگر از راهی ناآزموده به کمال برسی و ایدههایی نو دلیلی می شود بودنت را
غافل از اینکه تو سالها پیش با صدایت رفتهای و دیگر نیستی با خودت. حتی قبل از اینکه برای اولین بار عاشق شوی و حتی پیش از فکر کردن به خدا. و تو باز آغاز میشوی و به پایان میرسی. هر خشت که بر خشت قبلی میگذاری جایگاهت را استوارتر کردهای و ماندگارتر شدهای
غافل از اینکه تو سالها پیش با صدایت رفتهای و دیگر نیستی با خودت
غافل از اینکه تو سالها پیش با صدایت رفتهای و دیگر نیستی با خودت. حتی قبل از اینکه برای اولین بار عاشق شوی و حتی پیش از فکر کردن به خدا. و تو باز آغاز میشوی و به پایان میرسی. هر خشت که بر خشت قبلی میگذاری جایگاهت را استوارتر کردهای و ماندگارتر شدهای
غافل از اینکه تو سالها پیش با صدایت رفتهای و دیگر نیستی با خودت
اشتراک در:
نظرات (Atom)